تولیدمحتوا, مقالات

داستان گویی در آموزش؛ چطور مقالات خشک علمی رو جذاب روایت کنیم؟

داستان گویی در آموزش

احتمالاً برای تو هم پیش اومده که یک مقاله علمی رو بخونی و با خودت بگی «خب، این موضوع خیلی خوبه، ازش محتوا می‌سازم»، ولی وقتی می‌خوای محتوا رو بسازی، نمی‌دونی از کجا شروع کنی. مقاله پره از اطلاعات، آمار، نتیجه پژوهش، اصطلاحات تخصصی و نکته‌های مختلف؛ تو هم نمی‌خوای این اطلاعات رو حذف کنی چون بالاخره بخش علمی محتواست، اما از طرفی اگر همین‌ها رو یکی‌یکی برای مخاطب تعریف کنی، خیلی زود تبدیل میشه به یک محتوای خشک و خسته‌کننده. اینجاست که داستان گویی در آموزش می‌تونه به کارت بیاد. داستان‌گویی قرار نیست محتوای علمی تو رو تبدیل به قصه و سرگرمی کنه؛ قرارِ اطلاعات علمی رو داخل یک مسیر قرار بده تا مخاطب احساس کنه داره یک مسئله واقعی رو دنبال می‌کنه و در طول این مسیر، جواب سؤالش رو پیدا می‌کنه.

مشکل محتوای علمی معمولاً خود اطلاعات نیست

وقتی یک محتوای علمی برای مخاطب جذاب نیست، اولین چیزی که به ذهنمون می‌رسه اینه که شاید موضوع جذاب نیست یا مخاطب حوصله مطالب علمی رو نداره. در حالی که خیلی وقت‌ها مشکل از خود اطلاعات نیست؛ مشکل از اینه که ما اطلاعات رو بدون اینکه بدونیم مخاطب چرا باید به اون‌ها اهمیت بده، جلوی اون می‌ذاریم. مثلاً فرض کن می‌خوای درباره اهمال‌کاری صحبت کنی و محتوای خودت رو با تعریف علمی اهمال‌کاری شروع می‌کنی. احتمالاً مخاطب همون چند ثانیه اول هنوز هیچ دلیلی نداره که دنبال ادامه محتوا باشه. ولی اگر از یک موقعیت آشنا شروع کنی و بگی «ساعت ۹ صبح می‌شینی پای لپتاپ که مقاله‌ات رو بنویسی، ولی قبلش تصمیم می‌گیری یه چایی بخوری، بعد گوشیت رو چک می‌کنی، یه پیام جواب میدی و یکدفعه می‌بینی سه ساعت گذشته و هنوز شروع نکردی»، مخاطب خیلی راحت‌تر خودش رو در اون موقعیت پیدا می‌کنه. حالا وقتی می‌پرسی «چرا این اتفاق میفته؟»، تازه آماده‌ست که توضیح علمی تو رو بشنوه.

اینجا داستان جای علم رو نگرفته؛ فقط باعث شده مخاطب دلیل شنیدن علم رو پیدا کنه.

داستان گویی در آموزش دقیقاً یعنی چی؟

داستان گویی در آموزش رو نباید با قصه‌گویی برای سرگرمی اشتباه بگیریم. وقتی یک مدرس از داستان استفاده می‌کنه، قرار نیست برای هر موضوعی یک شخصیت بسازه و از اول تا آخر ماجرا تعریف کنه. خیلی وقت‌ها یک موقعیت واقعی، یک تجربه شخصی یا حتی یک مثال کوتاه می‌تونه نقش داستان رو داشته باشه. چیزی که اهمیت داره اینه که مخاطب فقط با اطلاعات روبه‌رو نباشه؛ بلکه یک مسیر رو دنبال کنه.

یعنی یک جایی هست که مخاطب الان در اون قرار داره، یک مشکلی وجود داره و قرارِ در ادامه چیزی بفهمه که وضعیتش رو تغییر بده. اگر بخوام خیلی ساده بگم، تو باید بدونی مخاطب از نقطه A قراره به نقطه B برسه. داستان، مثال‌ها و اطلاعات علمی همگی باید در خدمت همین حرکت باشن.

مثلاً نقطه A می‌تونه این باشه که «مدرس نمی‌تونه یک مقاله علمی رو به محتوای جذاب تبدیل کنه» و نقطه B این باشه که «حالا می‌تونه از یک مقاله علمی، یک روایت آموزشی بسازه». وقتی این دو نقطه رو مشخص کردی، خیلی از اطلاعات اضافی خودبه‌خود حذف میشن، چون دیگه می‌دونی چه چیزی به درد این مسیر می‌خوره و چه چیزی فقط محتوا رو شلوغ می‌کنه.

چرا داستان‌ها روی ذهن مخاطب اثر می‌گذارند؟کلیک کنید!

اولین قانون داستان گویی در آموزش؛ یک مسئله داشته باش

به نظرم یکی از مهم‌ترین قوانین داستان‌گویی اینه که از خودت بپرسی «اصلاً مشکل این داستان چیه؟» چون اگر هیچ مسئله‌ای وجود نداشته باشه، مخاطب دلیلی برای دنبال کردن روایت نداره. یک مدرس وارد کلاس میشه، تدریس می‌کنه، همه هم راضی هستن و کلاس تموم میشه؛ خب اتفاق خاصی نیفتاده که مخاطب بخواد بدونه بعدش چی میشه. ولی اگر همین مدرس همه مطالب رو بلده، اسلایدهای خوبی هم آماده کرده، اما بعد از ده دقیقه می‌بینه دانشجوها دیگه حواسشون به درس نیست، حالا یک مسئله داریم و مخاطب طبیعی می‌پرسه «مشکل کجاست؟»

همین سؤال می‌تونه موتور ادامه محتوای تو باشه.

قبل از داستان گویی در آموزش باید به دنبال مسئه مخاطب باشی

برای همین قبل از اینکه شروع به نوشتن کنی، ببین موضوعی که می‌خوای آموزش بدی در زندگی واقعی مخاطب چه مشکلی ایجاد می‌کنه. اگر بتونی اون مشکل رو به یک موقعیت قابل‌تصور تبدیل کنی، بخش مهمی از کار داستان‌گویی رو انجام دادی.

دومین قانون؛ مخاطب باید چیزی رو دنبال کنه

وقتی یک داستان شروع میشه، مخاطب باید منتظر یک اتفاق، جواب یا نتیجه باشه. لازم نیست حتماً یک تعلیق خیلی عجیب و سینمایی ایجاد کنی؛ گاهی یک سؤال ساده هم کافیه. مثلاً به جای اینکه بگی «امروز می‌خوایم درباره توجه صحبت کنیم»، می‌تونی از تجربه‌ای شروع کنی که خیلی از مدرس‌ها باهاش مواجه شدن: «تا حالا شده وسط تدریس احساس کنی خودت داری با انرژی توضیح میدی، ولی وقتی به مخاطب نگاه می‌کنی می‌بینی نصف حواسش جای دیگه‌ست؟» بعد سؤال اصلی رو مطرح کنی: «چرا این اتفاق میفته، در حالی که ممکنه محتوای تو کاملاً درست و علمی باشه؟»

حالا مخاطب یک سؤال توی ذهنش داره و تو قراره در ادامه به اون سؤال جواب بدی. این خیلی فرق داره با اینکه از همون اول چند تعریف و اصطلاح علمی پشت سر هم بذاری.

سومین قانون؛ داستان باید تغییر داشته باشه

اگر چیزی در طول روایت تغییر نکنه، بیشتر با یک توضیح یا خاطره طرفیم تا یک داستان. مخاطب باید ببینه شخصیت یا موقعیت اول کار در یک نقطه قرار داره و بعد از اتفاقاتی که میفته، به نقطه دیگه‌ای می‌رسه.

مثلاً مدرس اول فکر می‌کنه مشکل محتوایش کمبود اطلاعاته، بنابراین هر بار که محتوای جدید می‌سازه، اطلاعات بیشتری اضافه می‌کنه. نتیجه هم مشخصه؛ محتوا شلوغ‌تر و برای مخاطب سخت‌تر میشه. بعد متوجه میشه مشکل از کمبود اطلاعات نبوده، بلکه نحوه ارائه اطلاعات بوده. اینجا یک تغییر اتفاق افتاده و مخاطب هم همراه این تغییر حرکت کرده.

در آموزش، این تغییر می‌تونه یک تغییر در دانش، نگاه یا رفتار مخاطب باشه. یعنی اول محتوا یک برداشت داشته باشه و آخرش برداشت دقیق‌تری پیدا کنه.

چطور اسلایدی بسازیم که مخاطب واقعا بفهمد؟ کلیک کنید!

لحن داستان باید چطور باشه؟

اینجا به نظرم خیلی از مدرس‌ها یک اشتباه عجیب انجام میدن؛ به محض اینکه می‌خوان درباره یک موضوع علمی صحبت کنن، لحنشون عوض میشه. انگار دوربین که روشن شد، باید با لحن مقاله علمی صحبت کنن. «مطابق مطالعات انجام‌شده…» «بر اساس یافته‌های پژوهشگران…» «یکی از مؤلفه‌های اساسی…» و همین‌طور ادامه پیدا می‌کنه.

علمی بودن محتوا به این معنی نیست که لحن تو هم باید خشک باشه. می‌تونی همون پژوهش رو با زبان طبیعی خودت توضیح بدی. مثلاً به جای اینکه بگی «پژوهش‌ها نشان می‌دهند روایت می‌تواند موجب افزایش توجه شود»، می‌تونی بگی «یک پژوهش جالب در این زمینه انجام شده که نشون میده وقتی مدرس از روایت استفاده می‌کنه، دانشجوها می‌تونن توجه پایدارتری به درس داشته باشن؛ البته داستان‌گویی همیشه هم بدون هزینه نیست و اگر داستان اطلاعات اضافه وارد کنه، ممکنه خودش باعث افزایش بار شناختی بشه.»

این هم علمی هست، هم شبیه حرف زدن یک آدم واقعی.

پس اگر بخوام یک پیشنهاد مشخص بدم، لحن خودت رو موقع نوشتن حفظ کن؛ همون‌طور که برای یک مدرس توضیح میدی، بنویس. لازم نیست به خاطر علمی بودن موضوع، تبدیل به نویسنده کتاب دانشگاهی بشی.

داستان گویی در آموزش قرار نیست همه‌چیز رو داستانی کنه

این نکته رو حتماً باید در نظر داشته باشی. بعضی‌ها وقتی درباره داستان‌گویی می‌شنون، فکر می‌کنن از این به بعد باید کل آموزش‌شون رو تبدیل به داستان کنن. در حالی که چنین چیزی لازم نیست و حتی ممکنه نتیجه برعکس بده.

تو می‌تونی آموزش رو با یک داستان کوتاه شروع کنی، بعد وارد توضیح علمی بشی و دوباره برای توضیح یک مفهوم سخت از یک موقعیت واقعی استفاده کنی. حتی ممکنه کل داستان تو فقط سه یا چهار جمله باشه. مهم این نیست که داستان چقدر طولانیه؛ مهم اینه که آیا به فهم موضوع کمک می‌کنه یا نه.

مثلاً اگر می‌خوای درباره نورپردازی آموزش بدی، لازم نیست پنج دقیقه درباره یک مدرس فرضی داستان تعریف کنی. می‌تونی خیلی ساده بگی: «یه مدرس رو تصور کن که همه تجهیزات لازم برای ضبط رو خریده، دوربینش هم خوبه، میکروفونش هم خوبه، ولی وقتی فیلم رو می‌بینه، صورتش کاملاً تخت و بی‌حجمه. حالا سؤال اینه که مشکل از دوربینه یا نور؟» همین موقعیت کوتاه می‌تونه مقدمه خوبی برای ورود به بحث نور کلیدی، نور پرکننده و نور پشت باشه.

طراحی محتوای آموزشی-دوره رایگان اصول نورپردازی در تولیدمحتوا

داستان اینجا فقط در رو برای آموزش باز کرده.

چطور یک مقاله علمی خشک رو تبدیل به روایت کنیم؟

اگر یک مقاله علمی جلوت هست، اولین کاری که نباید بکنی اینه که شروع کنی پاراگراف‌های مقاله رو خلاصه کردن. چون اگر همین کار رو انجام بدی، در نهایت یک خلاصه علمی داری که فقط با صدای بلند خونده میشه. اول باید ببینی حرف اصلی مقاله چیه و این حرف قرارِ چه مشکلی از مخاطب تو حل کنه.

فرض کن مقاله درباره نقش داستان در یادگیریه. قرار نیست تمام یافته‌های مقاله رو برای مخاطب تعریف کنی. اول یک پیام اصلی ازش استخراج کن؛ مثلاً «روایت می‌تونه به یادگیری کمک کنه، اما اگر جزئیات داستانی غیرضروری وارد آموزش بشن، ممکنه توجه مخاطب رو از مفهوم اصلی دور کنن.»

 چگونگی قرار دادن محتوا در خدمت یادگیری؛ کلیک کنید!

حالا باید ببینی این مسئله در دنیای واقعی یک مدرس چه شکلیه. مثلاً مدرسی که برای جذاب کردن آموزش، یک داستان طولانی تعریف می‌کنه و آخرش مخاطب داستان رو یادش می‌مونه ولی نکته آموزشی رو نه. حالا سؤال خیلی طبیعی شکل می‌گیره: «پس داستان چه زمانی به آموزش کمک می‌کنه و چه زمانی خودش تبدیل به حاشیه میشه؟»

از اینجا مقاله علمی تو وارد روایت میشه. پژوهش رو میاری تا به این سؤال جواب بدی، نه اینکه صرفاً چون پژوهش وجود داره، بخوای خلاصه‌اش کنی.

این تفاوت خیلی مهمه. تو نباید مقاله رو برای مخاطب تعریف کنی؛ باید از مقاله برای جواب دادن به مسئله مخاطب استفاده کنی.

اطلاعات علمی رو کجای داستان وارد کنیم؟

بهترین زمان برای آوردن اطلاعات علمی معمولاً وقتی‌یه که مخاطب به اون اطلاعات نیاز پیدا کرده. فرض کن داستانت به اینجا رسیده که «مدرس محتوای علمی خوبی داشت، ولی مخاطب وسط آموزش از دستش می‌رفت.» حالا می‌تونی درباره توجه و درگیری ذهنی صحبت کنی، چون مخاطب می‌خواد بفهمه چرا این اتفاق افتاده.

این خیلی بهتر از اینه که از اول بگی «امروز می‌خوایم درباره سازوکارهای شناختی توجه صحبت کنیم» و بعد چند دقیقه تعریف و اصطلاح ارائه بدی.

در واقع داستان باید سؤال ایجاد کنه و علم باید جواب اون سؤال رو بده.

پژوهش‌ها درباره داستان و یادگیری چی میگن؟

اینجا بهتره کمی دقیق باشیم و ادعا رو بزرگ‌تر از شواهد نکنیم. نمی‌تونیم بگیم «داستان همیشه باعث میشه مخاطب بهتر یاد بگیره». پژوهش‌ها چنین نتیجه ساده‌ای نمی‌دن. اما شواهدی وجود داره که نشون میده روایت، در شرایط مناسب، می‌تونه به درگیری ذهنی و بعضی پیامدهای یادگیری کمک کنه.

برای مثال، یک مرور نظری در سال ۲۰۲۳، نتایج ۳۶ مطالعه درباره استفاده از متن‌های روایی در یادگیری علوم رو بررسی کرده و شواهد امیدوارکننده‌ای برای تأثیر روایت بر یادگیری و حافظه پیدا کرده؛ این اثر در بعضی مطالعات، مخصوصاً در ارزیابی‌های با فاصله زمانی و مداخلات طولانی‌تر، بیشتر دیده شده است.

مشاهده مقاله در Wiley

از طرف دیگر، یک مطالعه روی ۱۹۴ دانشجوی کارشناسی بررسی کرده که استفاده از روایت مدرس در کلاس چه اثری داره. دانشجویانی که روایت رو در تدریس دریافت کرده بودن، توجه پایدارتری گزارش کردن و در یادآوری کوتاه‌مدت هم کمی بهتر عمل کردن؛ اما یک نکته مهم هم وجود داشت: اون‌ها اطلاعات حاشیه‌ای بیشتری هم به یاد آورده بودن و پژوهشگران احتمال افزایش بار شناختی رو مطرح کردن. یعنی داستان می‌تونه هم کمک‌کننده باشه و هم اگر درست طراحی نشه، حواس مخاطب رو به سمت چیزهای غیرضروری ببره.

مشاهده مقاله در Taylor & Francis

یک پژوهش منتشرشده در سال ۲۰۲۴ هم روی ۱۶۳ دانشجوی علوم طبیعی انجام شده و نشون داده استفاده از روایت در آموزش علمی می‌تونه بسته به میزان دانش قبلی یادگیرنده متفاوت عمل کنه؛ در این مطالعه، دانشجویانی که دانش قبلی کمتری داشتن بیشتر از محتوای روایت‌شده سود بردن، در حالی که برای دانشجویان آشناتر با موضوع، استفاده از روایت به‌عنوان مقدمه‌ای برای آموزش توضیحی مفیدتر بود.

مشاهده مقاله در ScienceDirect

پس نتیجه‌ای که برای یک مدرس می‌گیریم این نیست که «از این به بعد همه‌چیز رو داستانی کن». نتیجه اینه که روایت وقتی درست طراحی بشه، می‌تونه به عنوان یک ابزار برای ورود به مفهوم، ایجاد زمینه و درگیر کردن مخاطب استفاده بشه؛ ولی خود داستان هم نباید تبدیل به بار اضافی برای یادگیرنده بشه.

یک قانون مهم؛ داستان نباید از آموزش جذاب‌تر بشه

این شاید یکی از مهم‌ترین نکته‌هایی باشه که باید در داستان گویی در آموزش رعایت کنی.

فرض کن یک داستان خیلی جذاب تعریف کردی؛ مخاطب هم تا آخر گوش داد، حتی داستان رو برای دوستش تعریف کرد، اما وقتی ازش می‌پرسی «خب، چی یاد گرفتی؟» نمی‌تونه جواب بده.

اینجا داستان موفق بوده، ولی آموزش شکست خورده.

داستان گویی در آموزش یعنی داستان به منظور درک آموزش

برای همین هر قسمت از داستان رو که نوشتی، از خودت بپرس: «این قسمت واقعاً به فهم موضوع کمک می‌کنه یا فقط جذابه؟» اگر فقط جذابه و هیچ نقشی در رسیدن به هدف آموزشی نداره، حذفش کن.

تو قرار نیست فیلم سینمایی بسازی. قرارِ یک مفهوم رو بهتر آموزش بدی.

چطور داستان رو جمع کنیم؟

یکی از اشتباهات رایج اینه که مدرس داستان رو تعریف می‌کنه و بعد ناگهان میگه «خب، امیدوارم این مطلب براتون مفید بوده باشه.»

داستان باید به همون مسئله‌ای که اول ساختی برگرده. اگر اول گفتی یک مدرس مشکلش این بود که محتوای علمی داشت ولی مخاطب رو از دست می‌داد، آخرش باید نشون بدی حالا فهمیده مشکل کجا بوده و چه تغییری باید ایجاد کنه.

مثلاً می‌تونی بگی: «اول این محتوا درباره مدرسی صحبت کردیم که فکر می‌کرد مشکلش کمبود اطلاعاته و برای همین مدام اطلاعات بیشتری به محتوای خودش اضافه می‌کرد. ولی بعد دیدیم مسئله اصلی جای دیگه‌ست؛ مخاطب باید بدونه چرا این اطلاعات مهمه و چطور قراره از اون‌ها استفاده کنه. اینجاست که روایت وارد کار میشه. تو اطلاعات رو حذف نمی‌کنی، بلکه اون‌ها رو در مسیری قرار میدی که مخاطب بتونه دنبال کنه.»

اینطوری پایان تو فقط تکرار مطالب نیست؛ نتیجه مسیریه که مخاطب از اول تا آخر طی کرده.

یک فرمول ساده برای پایان‌بندی

برای اینکه پایان محتوات شل و ول نشه، در آخر به سه سؤال جواب بده: «مشکل چی بود؟»، «چی فهمیدیم؟» و «حالا باید چه کار کنیم؟»

مثلاً اگر موضوعت تبدیل مقاله علمی به محتوای آموزشی باشه، می‌تونی بگی: «مشکل این بود که ما مقاله رو مستقیم تبدیل به محتوا می‌کردیم و در نتیجه فقط اطلاعات رو منتقل می‌کردیم. فهمیدیم که بهتره اول مسئله مخاطب رو پیدا کنیم و بعد از اطلاعات علمی برای حل اون مسئله استفاده کنیم. پس دفعه بعد که یک مقاله علمی خوندی، قبل از اینکه شروع کنی به خلاصه کردنش، پیام اصلی، مشکل مخاطب و موقعیتی که این مشکل در اون اتفاق میفته رو مشخص کن.»

این میشه جمع‌بندی‌ای که مخاطب می‌تونه باهاش کاری انجام بده.

اگر بخوای از فردا اجراش کنی، این مسیر رو برو

یک مقاله علمی انتخاب کن و فقط یک مفهوم اصلی ازش بیرون بکش. بعد ببین این مفهوم در زندگی واقعی مخاطب تو چه مشکلی ایجاد می‌کنه. اون مشکل رو تبدیل کن به یک موقعیت واقعی؛ نه یک داستان عجیب و غریب، فقط یک موقعیت که مخاطب بتونه خودش رو داخلش ببینه. بعد یک سؤال ایجاد کن که مخاطب واقعاً بخواد جوابش رو بدونه و حالا اطلاعات علمی مقاله رو بیار و جواب اون سؤال رو بده. در ادامه یک مثال بزن که مخاطب بفهمه این اطلاعات در عمل چه کاربردی دارن و در پایان هم مشخص کن که خودش از فردا باید چه تغییری در کارش ایجاد کنه.

مراحل داستان گویی در آموزش

اگر بخوام کل این مسیر رو در یک خط خلاصه کنم، میشه:

اقدام→ نتیجه→ مثال→ سوال → اطلاعات علمی→ موقعیت → مسئله

این فرمول قرار نیست یک قانون آهنین باشه که هر محتوایی رو مجبور کنی دقیقاً با همین ترتیب بنویسی، ولی برای شروع یک چارچوب خیلی خوب بهت میده تا از حالت «مقاله رو خوندم، حالا چطور تبدیلش کنم به محتوا؟» خارج بشی.

جمع‌بندی؛ داستان گویی قرار نیست آموزش رو تزئین کنه

در نهایت، داستان گویی در آموزش یعنی کاری کنی که مخاطب فقط با یک عالمه اطلاعات مواجه نشه. باید یک مسئله وجود داشته باشه، مخاطب بفهمه چرا این مسئله مهمه، در طول روایت با یک سؤال جلو بره و بعد اطلاعات علمی رو درست در جایی دریافت کنه که به اون اطلاعات نیاز داره.

قرار نیست هر محتوایی که می‌سازی یک داستان طولانی داشته باشه. قرار نیست برای هر موضوع شخصیت بسازی یا همه چیز رو سینمایی کنی. گاهی یک تجربه واقعی، یک موقعیت کوتاه یا حتی یک سؤال خوب می‌تونه تمام چیزی باشه که برای روایی کردن یک آموزش لازم داری.

مهم اینه که داستان در خدمت آموزش بمونه. اگر داستان باعث شد مخاطب مفهوم رو بهتر بفهمه، مثال توی ذهنش بمونه و ارتباط بین اطلاعات مختلف رو راحت‌تر ببینه، استفاده درستی از روایت کردی. ولی اگر داستان فقط باعث شد محتوات طولانی‌تر و جذاب‌تر بشه، بدون اینکه چیزی به یادگیری اضافه کنه، احتمالاً باید کوتاه‌ترش کنی.

چطور محتوایی بسازیم که مخاطب بخواند، ببیند و ادامه بدهد؟ کلیک کنید!

پس دفعه بعد که یک مقاله علمی دستت گرفتی، مستقیم نرو سراغ خلاصه کردنش. اول از خودت بپرس: «مخاطب من چه مشکلی داره؟ این مقاله چه چیزی به من میده که بتونم اون مشکل رو براش حل کنم؟ این مشکل در دنیای واقعی چه شکلیه؟ و چطور می‌تونم مخاطب رو از نقطه‌ای که الان توشه، به نقطه‌ای برسونم که بعد از دیدن این محتوا باید بهش رسیده باشه؟»

اگر جواب این سؤال‌ها رو پیدا کنی، دیگه لازم نیست برای جذاب کردن محتوات به زور داستان بسازی. خود مسئله، مسیر روایت رو بهت میده.

حالا نوبت توئه

یک مقاله علمی که قبلاً خوندی انتخاب کن و فقط یک مفهوم ازش بردار. بعد برای همون مفهوم، یک موقعیت واقعی از زندگی مخاطبت پیدا کن و محتوات رو از همون‌جا شروع کن. اطلاعات علمی رو هم بذار وسط مسیر، جایی که مخاطب به جوابش نیاز داره؛ نه اینکه همه اطلاعات رو از اول روی سرش بریزی.

اگر می‌خوای این کار رو جدی‌تر انجام بدی، از همین فرمول استفاده کن:

اقدام→ راه حل → علم → مثال → سؤال → داستان کوتاه → مشکل

این بار به جای اینکه مقاله رو برای مخاطب تعریف کنی، مسئله مخاطب رو با کمک اون مقاله حل کن.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *