داستانگویی در تولیدمحتوا؛ چرا داستانها روی ذهن مخاطب اثر میگذارند؟
وقتی میخوای یک محتوای آموزشی تولید کنی، خیلی راحت میشه نشست و شروع کرد به گفتن اطلاعات. مثلا درباره یک موضوع چند نکته پیدا کنی، پژوهشها رو بررسی کنی و بعد یکییکی اونها رو برای مخاطب توضیح بدی. مشکل اینجاست که خیلی وقتها مخاطب فقط اطلاعات رو دریافت میکنه و ارتباط زیادی با چیزی که میشنوه برقرار نمیکنه. اینجاست که داستانگویی در تولیدمحتوا میتونه یک تفاوت جدی ایجاد کنه.
داستان باعث میشه یک مفهوم خشک و انتزاعی تبدیل بشه به یک موقعیت واقعی که مخاطب بتونه خودش رو داخلش تصور کنه. البته قرار نیست هر محتوایی رو داستانی کنیم یا فکر کنیم داستان همیشه از توضیح مستقیم بهتره. مهم اینه که بدونیم داستان دقیقا کجا به درد محتوا میخوره و چطور باید ازش استفاده کنیم.
داستانگویی در تولیدمحتوا دقیقا یعنی چی؟
داستانگویی در تولیدمحتوا فقط این نیست که اول ویدئو بگی «بذارید یک داستان براتون تعریف کنم». خیلی از محتواها با همین جمله شروع میشن و بعد یک خاطره طولانی تعریف میکنن که هیچ ارتباط مشخصی با موضوع اصلی نداره. داستان وقتی ارزش پیدا میکنه که به مسئلهای که میخوای دربارهاش صحبت کنی وصل باشه.
فرض کن میخوای درباره اهمالکاری محتوا بسازی. میتونی مستقیم بگی: «اهمالکاری یعنی به تعویق انداختن کاری که میدونی باید انجامش بدی.» اما میتونی یک موقعیت هم بسازی: «ساعت ۹ شبه و قرار بوده امروز مقالهات رو تموم کنی. لپتاپ رو باز میکنی، ولی اول میری یک پیام رو جواب میدی. بعد یک ویدئو میبینی و بعد تصمیم میگیری فقط پنج دقیقه اینستاگرام رو چک کنی. وقتی به ساعت نگاه میکنی، ۱۱ شده و هنوز حتی پاراگراف اول مقاله رو ننوشتی.»
اینجا مخاطب فقط تعریف اهمالکاری رو نشنیده؛ یک موقعیت رو دیده که ممکنه خودش هم تجربه کرده باشه. همین تبدیل اطلاعات به موقعیت، یکی از مهمترین کاربردهای داستان در تولید محتواست.
چرا داستانگویی در تولیدمحتوا میتواند مؤثر باشد؟
ما معمولا وقتی درباره داستان صحبت میکنیم، سریع میریم سراغ جملههایی مثل «مغز انسان عاشق داستانه». این جمله قشنگه، ولی از نظر علمی خیلی دقیق نیست. مسئله کمی پیچیدهتر از این حرفهاست.
وقتی مخاطب یک داستان رو دنبال میکنه، فقط کلمات رو دریافت نمیکنه. باید شخصیتها، اتفاقها، هدفها و رابطه بین اتفاقها رو کنار هم بذاره و بفهمه چه چیزی داره اتفاق میفته. اگر داستان خوب طراحی شده باشه، مخاطب میتونه خودش رو در موقعیت تصور کنه و حتی منتظر نتیجه اتفاقات بمونه.
یکی از مفاهیمی که در پژوهشهای داستان زیاد بررسی شده، Narrative Transportation یا درگیری و غرقشدن در روایت هست. Green و Brock در یک پژوهش معروف در سال ۲۰۰۰ بررسی کردن که وقتی افراد بیشتر در یک داستان درگیر میشن، داستان میتونه تأثیر بیشتری روی نگرشها و ارزیابی اونها داشته باشه.
مشاهده پژوهش Green و Brock در PubMed
پس اگر بخوایم علمیتر جواب بدیم، داستان میتونه توجه و منابع ذهنی مخاطب رو روی یک مسیر روایی متمرکز کنه و باعث بشه پیام فقط به شکل چند جمله جدا از هم دریافت نشه.
داستان اطلاعات را به تجربه نزدیک میکند
یکی از مشکلات محتوای آموزشی اینه که خیلی از مفاهیمی که میخوایم آموزش بدیم، برای مخاطب انتزاعی هستن.
مثلا «بار شناختی»، «خودتنظیمی یادگیری»، «توجه انتخابی» یا «انگیزه درونی» رو در نظر بگیر. میتونی تعریف علمی هرکدوم رو بگی، ولی مخاطب ممکنه هنوز ندونه این مفهوم در زندگی واقعی دقیقا چه شکلیه.
اینجا داستان میتونه کمک کنه.

فرض کن میخوای درباره بار شناختی صحبت کنی. به جای اینکه بلافاصله تعریف علمی بدی، میگی:
«فرض کن یک مدرس داره یک اسلاید رو برای مخاطبش توضیح میده. روی اسلاید همزمان یک پاراگراف متن، یک نمودار، چند آیکون، سه تا عکس و کلی فلش وجود داره. مدرس هم داره توضیح میده و از مخاطب انتظار داره همه اینها رو همزمان دنبال کنه.»
دوره اصول اسلایدسازی و ارائه منطبق بر اصول شناختی؛کلیک کنید!
حالا مخاطب قبل از اینکه تعریف علمی بار شناختی رو بشنوه، یک موقعیت واقعی ازش دیده.بعد میتونی وارد علم بشی و توضیح بدی که چرا این طراحی میتونه پردازش غیرضروری ایجاد کنه.
اینجا داستان جای علم رو نگرفته؛ مخاطب رو برای فهم علم آماده کرده.
داستانگویی در تولیدمحتوا چطور توجه مخاطب را درگیر میکند؟
داستان معمولا یک مسیر داره. یک اتفاق شروع میشه، مشکلی به وجود میاد و مخاطب میخواد بدونه این مشکل به کجا میرسه.
همین ساختار ساده میتونه در تولید محتوای ویدئویی خیلی کاربردی باشه.
مثلا به جای اینکه ویدئو رو اینطوری شروع کنی:
«امروز میخوایم درباره سه اشتباه رایج در ضبط محتوای آموزشی صحبت کنیم.»
میتونی شروع کنی:
«سه ساعت وقت گذاشتم، نور رو تنظیم کردم، اسلایدها رو آماده کردم و بالاخره ضبط رو زدم. وقتی ویدئو رو دیدم، تازه فهمیدم مشکل اصلی اصلا تصویر نبود؛ صدای ضبطشده افتضاح بود.»
حالا مخاطب یک سؤال داره:
چرا صدا خراب شده بود؟
و تو میتونی از همین سؤال وارد آموزش بشی.
این تفاوت مهمیه. در حالت اول فقط عنوان موضوع رو اعلام کردی، اما در حالت دوم یک مسئله ایجاد کردی که ادامه محتوا میتونه جوابش رو بده.
یک داستان خوب باید یک مسئله داشته باشد
اگر داستان فقط مجموعهای از اتفاقات باشه، لزوما برای محتوا مفید نیست. داستان آموزشی بهتره یک مسئله داشته باشه؛ چیزی که مخاطب بخواد جوابش رو پیدا کنه.
مثلا:
«یک مدرس میخواد اولین دوره آنلاینش رو بسازه، اما نمیدونه از کجا شروع کنه.»
یا:
«یک مشاور هر روز محتوا تولید میکنه، ولی مخاطبها بعد از چند ثانیه ویدئو رو میبندن.»
یا:
«یک مدرس اسلایدهای خیلی حرفهای طراحی میکنه، اما دانشجوها بعد از کلاس چیز زیادی یادشون نمونده.»
اینها فقط داستان نیستن؛ مسئله آموزشی هم داخلشون وجود داره.
حالا تو میتونی از دل این مسئله وارد آموزش بشی.
داستان فقط برای جذاب کردن محتوا نیست
اینجا یک اشتباه رایج وجود داره. بعضیها فکر میکنن داستان رو باید استفاده کنیم تا محتوا سرگرمکننده بشه ولی داستان میتونه کاربردهای بیشتری داشته باشه.
گاهی داستان برای معرفی مسئله استفاده میشه. گاهی برای توضیح یک مفهوم پیچیده، گاهی برای نشان دادن یک اشتباه، گاهی برای ایجاد یک مثال واقعی و گاهی هم برای اینکه مخاطب بفهمه یک مفهوم علمی در زندگی واقعی چه شکلیه.
مثلا وقتی درباره «روانشناسی توجه» صحبت میکنی، میتونی داستان یک مخاطب رو تعریف کنی که وارد یک صفحه میشه، چند ثانیه به محتوا نگاه میکنه و بعد بدون اینکه چیزی یاد بگیره صفحه رو میبنده.
بعد میتونی بگی:
«حالا سؤال اینه که چرا این اتفاق افتاد؟»
از همینجا وارد بحث توجه، بار شناختی، نشانههای بصری و طراحی محتوا میشی.
پس داستان فقط قلاب اول محتوا نیست. میتونه ساختار ورود به یک بحث علمی باشه.
داستانگویی در تولیدمحتوا و همانندسازی مخاطب
یکی دیگه از ویژگیهای داستان اینه که مخاطب میتونه خودش رو در موقعیت شخصیت ببینه؛ فرض کن مخاطب تو یک مدرسه که تازه میخواد تولید محتوای آموزشی رو شروع کنه.
اگر بگی:
«مدرسها باید برای تولید محتوا برنامه داشته باشن.»
یک توصیه عمومی دادی.
ولی اگر بگی:
«شنبه تصمیم میگیری اولین ویدئوی آموزشی خودت رو ضبط کنی. دوشنبه هنوز دنبال میکروفون مناسب هستی. سهشنبه میری سراغ طراحی اسلاید و پنجشنبه هنوز ضبط رو شروع نکردی.»

احتمالا یک مدرس تازهکار راحتتر خودش رو در این موقعیت میبینه.
پژوهشهایی که درباره زاویه دید روایت انجام شده هم نشون میدن نوع روایت و زاویه دید میتونه روی همانندسازی و نحوه پردازش پیام اثر بذاره، هرچند اثرش به زمینه و نوع پیام بستگی داره. مشاهده پژوهش درباره زاویه دید روایت در PubMed
پس وقتی داستان میسازی، فقط به این فکر نکن که «چه اتفاقی جذابه؟»
به این فکر کن:
«مخاطب من خودش رو کجای این داستان میبینه؟»
آیا داستان همیشه از توضیح مستقیم بهتر است؟
نه.
این رو حتما باید بدونیم، چون اگر قرار باشه از داستان استفاده کنیم، نباید تبدیلش کنیم به یک قانون که «هرچی داستان بیشتر، محتوا بهتر».
یک فراتحلیل بزرگ که ۵۰ مطالعه و بیش از ۱۳ هزار شرکتکننده رو بررسی کرده، داستانها و شواهد آماری رو از نظر اثرگذاری مقایسه کرده. نتیجه کلی این نبود که داستان همیشه از اطلاعات آماری بهتره. در بعضی زمینهها داستان مزیتهایی داشت، اما اثرگذاری به شرایط و نوع پیام وابسته بود.
مشاهده فراتحلیل داستان و شواهد آماری در PubMed
این نتیجه برای ما که تولید محتوا میکنیم خیلی مهمه؛ چون قرار نیست وقتی یک عدد دقیق، نتیجه یک پژوهش یا یک تعریف علمی داریم، همه رو کنار بذاریم و تبدیلش کنیم به داستان.
- گاهی بهترین کار اینه که عدد رو مستقیم بگی.
- گاهی یک نمودار نشون بدی.
- گاهی یک مفهوم رو تعریف کنی.
- و گاهی هم یک داستان قبل از اون اطلاعات بیاری تا مخاطب بفهمه اصلا چرا این اطلاعات مهمه.
داستانگویی در تولیدمحتوا و آموزش چه کاربردی دارد؟
اگر مدرس هستی، یکی از بهترین کاربردهای داستان برای تو اینه که از یک تجربه واقعی به یک مفهوم علمی برسی.
مثلا فرض کن میخوای درباره «توجه مخاطب» آموزش بدی؛ اول داستان یک مخاطب رو تعریف کن که وارد یک ویدئو میشه. مدرس شروع میکنه به توضیح دادن، ولی در همان چند ثانیه اول مخاطب حواسش پرت میشه و از ویدئو خارج میشه.
بعد بپرس:
«مشکل کجا بود؟»
حالا میتونی وارد بحث توجه بشی.
یا فرض کن میخوای درباره اسلایدسازی آموزشی صحبت کنی. داستان یک مدرس رو تعریف کن که برای ساخت اسلاید ساعتها وقت گذاشته، اسلایدهاش هم از نظر گرافیکی خیلی حرفهای هستن، ولی دانشجوها هنوز مفهوم اصلی رو درست متوجه نمیشن.
چطور محتوایی بسازیم که مخاطب بخواند، ببیند و ادامه بدهد؟-کلیک کنید!
بعد میگی:
«اینجا یک سؤال مهم داریم؛ اسلاید برای مدرس طراحی شده یا برای مخاطب؟»
و از اینجا وارد اصول شناختی طراحی اسلاید میشی.
این مدل استفاده از داستان برای حوزه تو خیلی کاربردیه، چون مخاطب تو با مسئلههای واقعی تدریس و تولید محتوا درگیره.
داستان میتواند قبل از پژوهش قرار بگیرد
یکی از مدلهایی که برای محتوای علمی خیلی دوست دارم اینه:
کاربرد→ پژوهش→ توضیح علمی→ سؤال → داستان
مثلا اول یک موقعیت واقعی تعریف میکنی، بعد یک سؤال ایجاد میکنی:
«چرا این اتفاق افتاد؟»
بعد میگی:
«این موضوع در پژوهشهای علمی هم بررسی شده.»
حالا پژوهش رو معرفی میکنی.
بعد نتیجه رو به زبان ساده توضیح میدی.
و در نهایت میگی:
«حالا اگر بخوایم این رو در تولید محتوای خودمون استفاده کنیم، باید چیکار کنیم؟»

اینجوری مخاطب اول با مسئله روبهرو شده، بعد جواب علمی رو دریافت کرده و در آخر فهمیده این علم به چه دردش میخوره. به نظرم برای محتوای آموزشی این مدل خیلی بهتر از اینه که مقاله یا ویدئو رو با یک تعریف خشک دانشگاهی شروع کنیم.
از تجربههای خودت داستان بساز
لازم نیست برای داستانگویی همیشه شخصیت خیالی بسازی. اتفاقا برای کسی که مدرسه، تجربههای خودش یکی از بهترین منابع داستانه.
- اولین باری که جلوی دوربین رفتی.
- اشتباهی که در طراحی یک اسلاید کردی.
- مخاطبی که یک سؤال عجیب ازت پرسید.
- محتوایی که فکر میکردی خیلی خوبه ولی نتیجه نگرفت.
- تجربهای که باعث شد روش تدریست رو تغییر بدی.
همه اینها میتونن تبدیل به محتوا بشن.
مثلا به جای اینکه بگی:
«برای تولید محتوای آموزشی باید مخاطب رو بشناسید.»
میتونی تجربهای رو تعریف کنی که یک محتوا رو با تصور خودت ساختی، ولی مخاطب واکنش متفاوتی نشون داد. بعد از اون تجربه وارد بحث شناخت مخاطب بشی.
اینجوری یک توصیه خشک تبدیل میشه به یک تجربه قابل لمس.
چطور برای محتوای آموزشی داستان بسازیم؟
اگر بخوام یک مسیر ساده بهت بدم، لازم نیست از همون اول دنبال داستان پیچیده باشی.
- اول یک مشکل واقعی از مخاطبت پیدا کن.
- بعد یک شخصیت انتخاب کن که این مشکل رو تجربه میکنه.
- مشخص کن این شخصیت چی میخواد.
- بعد یک مانع سر راهش بذار.
- حالا نشون بده چه تصمیمی میگیره و چه اتفاقی براش میفته.
- در نهایت از دل همین اتفاق، مفهوم آموزشی رو بیرون بکش.
مثلا:
مدرس → میخواد دوره آنلاین بسازه → نمیدونه از کجا شروع کنه → شروع میکنه به خرید تجهیزات و طراحی لوگو → ماهها میگذره ولی هنوز محتوایی تولید نکرده → میفهمه مشکلش تجهیزات نبوده، نداشتن مسیر بوده.
حالا میتونی از همینجا وارد بحث برنامهریزی تولید محتوا بشی؛ داستان کوتاهه، ولی مسیر داره.
مخاطب از نقطه اول وارد میشه و منتظره ببینه چطور به نقطه آخر میرسه.
داستانگویی در تولیدمحتوا را با این اشتباه خراب نکن
بزرگترین اشتباه اینه که داستان رو از موضوع اصلی جدا کنیم؛ اگر داستانی تعریف میکنی که هیچ ارتباطی با چیزی که قرار آموزش بدی نداره، شاید مخاطب اولش سرگرم بشه، ولی در نهایت احساس میکنه وقتش گرفته شده.
مثلا میخوای درباره نورپردازی آموزش بدی و پنج دقیقه از سفر شمالت تعریف کنی و فقط در آخر بگی «اونجا فهمیدم نور چقدر مهمه».
خب مخاطب احتمالا میپرسه:
«خب این چه ربطی به من داشت؟»
داستان باید یک پل باشه، نه یک جاده فرعی!
هر بار که داستانی تعریف میکنی از خودت بپرس:
«این قسمت از داستان چه کمکی به فهم موضوع من میکنه؟»
اگر جواب مشخصی نداری، اون قسمت احتمالا باید حذف بشه.
داستان را کجاهای محتوا استفاده کنیم؟
داستان فقط برای شروع محتوا نیست؛ میتونی از داستان برای شروع یک مقاله یا ویدئو استفاده کنی تا مسئله رو برای مخاطب ملموس کنی.
میتونی وسط آموزش از یک داستان کوتاه استفاده کنی تا یک مفهوم پیچیده رو توضیح بدی، میتونی یک تجربه واقعی رو به عنوان مثال بیاری.
میتونی داستان یک اشتباه رو تعریف کنی و بعد تحلیلش کنی.
حتی میتونی کل محتوای آموزشی رو بر اساس یک مسیر داستانی طراحی کنی؛ مثلا شخصیت از یک مشکل شروع کنه و در طول محتوا مرحلهبهمرحله به راهحل برسه.
اما در همه این حالتها یک چیز باید ثابت بمونه:
داستان باید به هدف محتوا خدمت کنه.
داستانگویی در تولیدمحتوا؛ از سرگرمی تا یادگیری
حالا اگر از اول مقاله تا اینجا اومده باشی، احتمالا جواب سؤال اصلی مشخصتر شده.
داستان به این دلیل ارزشمنده که میتونه اطلاعات رو از حالت جدا و انتزاعی خارج کنه و داخل یک موقعیت قرار بده. مخاطب میتونه شخصیت رو دنبال کنه، مشکل رو ببینه، درباره نتیجه کنجکاو بشه و بعد مفهوم آموزشی رو در همان زمینه یاد بگیره.
پژوهشهای مربوط به Narrative Transportation نشون دادن که درگیری با روایت میتونه با تغییر نگرش و ارزیابی پیام ارتباط داشته باشه. پژوهش Green و Brock درباره Narrative Transportation از طرف دیگه، پژوهشهای آموزشی هم نشون دادن که در بعضی موقعیتها درگیری روایی میتونه با یادگیری ارتباط داشته باشه، هرچند نباید نتیجه یک مطالعه خاص رو به همه انواع آموزش تعمیم بدیم. پژوهش درباره Video Storytelling در آموزش
پس داستانگویی در تولیدمحتوا قرار نیست جای آموزش رو بگیره.
داستان باید کمک کنه آموزش بهتر دیده، فهمیده و دنبال بشه.
داستانگویی در تولیدمحتوا؛ چطور وارد محتوای خودت کنی؟
اگر مدرس یا تولیدکننده محتوای آموزشی هستی، از فردا لازم نیست برای هر محتوا یک داستان عجیب بسازی.
از یک سؤال ساده شروع کن:
«مخاطب من الان چه مشکلی داره؟»
بعد یک موقعیت واقعی پیدا کن که این مشکل رو نشون بده.

مثلا اگر درباره تولید ویدئوی آموزشی صحبت میکنی، داستان مدرسی رو تعریف کن که ماههاست میخواد ضبط رو شروع کنه ولی هر بار یک بهانه جدید پیدا میکنه.
اگر درباره اسلایدسازی صحبت میکنی، داستان مدرسی رو بگو که اسلایدهای فوقالعاده زیبایی ساخته ولی مخاطب چیزی ازش یاد نگرفته.
اگر درباره روانشناسی محتوا صحبت میکنی، داستان مخاطبی رو تعریف کن که وارد یک محتوا شده ولی چند ثانیه بعد احساس کرده «این به درد من نمیخوره».
- بعد سؤال رو مطرح کن.
- بعد علم رو وارد کن.
- بعد راهحل بده.
این مسیر باعث میشه مخاطب فقط یک سری اطلاعات پراکنده دریافت نکنه؛ بلکه یک مسیر مشخص رو طی کنه:
مشکل → داستان → سؤال → علم → راهحل → کاربرد
و این دقیقا جاییه که داستانگویی در تولیدمحتوا از یک تکنیک برای جذاب کردن محتوا تبدیل میشه به یک ابزار واقعی برای آموزش.


